محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

924

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

چنان بدانم من جاى غلغليچگهش * كه او بمالش اول ز خود شود بيهوش و در ادات الفضلاء غلمليچ « 1 » نيز آمده و شمس فخرى نيز فرمايد : بيت « 2 » ديدهء بدخواه ملكت دايما در گريه باد * تا كه بيشك طفلكان را خنده آرد غلمليچ « 1 » و غلمچ و غلفچ نيز آمده در فرهنگ چنان كه قريع الدهر گويد : [ بيت ] مكن غلمچ مرا از بهر خنده * كه چشم از بهر تو در گريه دارم غفچ - [ بفتح غين و سكون فاء ] سندان را گويند [ 1 ] . مع الدال غرد - [ به وزن زرد ] خانهء تابستانى باشد . مثالش ابو شكور گويد : بيت « 2 » بسا جاى و كاشانه و خان و غرد « 3 » * بدان اندرون شادى و نوش خورد غند - [ بضم غين و سكون نون ] گرد و با هم آمده باشد [ 2 ] . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : بيت « 2 » نقيبان ز ديدن بماندند كند * كه ايشان هميشه نباشند غند مع الذال غريد - [ به وزن دريد ] يعنى دخترى كه چون به شوهر دهند ظاهر شود كه دختر نيست . مثالش شمس فخرى گويد : بيت دختر ابكار من در مدح شاه * هست عذرا نيست بىشبهت غريد تا ببيند يك نظر رخسارشان * روح قدسى جان ببر كند آوريد و در ادات الفضلاء غربد آمده - بباى موحده - . و ابو العباس نيز گويد : [ بيت ] نرم نرمك چو عروسى كه غريد « 4 » آمده بود * باز ز آن سوى برندش كه ازين سو باز آى و در فرهنگ غرود « 5 » نيز آمده . غرنبيد - يعنى از گلو بانگ كرد [ 3 ] . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :

--> ( 1 ) - « س » : غلغليج . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - در لغت‌نامهء اسدى : بساخان كاشانه و خان غرد . ( 4 ) - « س » : خريد . ( 5 ) - « س » : عرود . ( 1 ) رجوع به غفج در صفحهء قبل شود . ( 2 ) در برهان معنى فراهم آوردن چيزى نيز هست . ( 3 ) در برهان معنى شور و غوغا كرد نيز دارد